تبليغاتX
سايه

سايه

به جهنم

 

مدت زيادي ازش نميگذره. خيلي هم كوتاه نيست. نه اونقدر طولاني كه زخمش التيام پيدا كرده باشه و نه اونقدر كوتاه كه ازش چرك و خون بريزه. هر چي باشه و هر چي نباشه يه يادگاره كه به اجبار حفظش ميكني و بخواي نخواي با خودت ميبري و مياريش. انگار كه يه تصوير كهنه زرد شده را بچسبوني به يك آينه و بزني بشكنيش. يا اينكه به چشمهاي مدور يه هيپنوتيزور خيره بشي و بگردي و بچرخي دور خودت تو يه تونل سياه و چشم باز كني و ببيني كه رسيدي به آخورهاي گذشته ات و سر تو هر آخور كني مزه گند موندگي زيردندونات بياد و نتوني تف كني.

 

هر از چندي هم بشوي صدايي رو كه تو ذهنت عين يه ناقوس طنين مي ندازه كه يادش به خير و فكر كني كه بالاخره خوب شد يا بد شد؟ از دست رفت يا كه نه... ولي هر چه باشه يه يادگاره كه به اجبار حفظش ميكني و بخواي نخواي با خودت ميبري و مياريش...

 

ميبري با خودت تا اونجاهايي كه بوديم و بود و نبايد بود كه ديديم و نبايد مي ديديم و چه حيف كه بود و ديديم و يادش به خير... كاش كه نميشد اون عفريتي كه زائيده شد تا با بالهاي سياهش بياد و دور سر ما بچرخه و سايه متعفنشو روسرمون بندازه و با چنگالاش زخمي بزنه كه تا قيام قيامت چرك و خون بريزه و دل خوش كني به اينكه گذر زمان التيامش بده. هر چند كه مدت زيادي هم ازش نميگذره

 

خوب كه نبود و حالا كه هست و خواهد بود و چكار بايد كرد كه كمرنگ بشه تصوير اون دو تا الماس درخشان كه سياه بودند و برنده و هر چي بگي نه تو تصوير مياد نه تو تصور و تنها اسمي كه ميشه روش گذاشت عفريته و بس

چه محكم گام بر ميداشتيم تو يه روز آفتابي كه تو هرمش قله را فتح كنيم و بخنديم و فراموش كنيم و تف كنيم هر چي طعم گنده و بو بكشيم. بوي نا و خاك و آفتاب و هر چي كه فكر كني تو يه روز آفتابي تابستوني نصيبت ميشه. غافل از اينكه عنكبوتهاي سياه و درشت تارهاشون اينقدر محكم تنيده ميشه كه وقتي توش افتادي ديگه نه راه پس داري و نه راه پيش و آروزي فتح قله را بايد با خودت به گور ببري كه نه به تور ببندي كه بددامي بود و خواسته بهش تن داديم كه نه تن داد.

بعدش كه از اوج افتاديم به حضيض و رفتيم تو اون تونل سياهي كه اون دو تا الماس برامون حفر كرده بودن چرخيديم و لرزيديم و بغض كرديم و هر چي كرديم گريه كنيم نشد و اينقدر بغض فشار اورد كه اول گلو و بعد چشم و شقيقه ها ميزدن، مثل يه طبل پوست چرمي گنده بي هيچ نتيجه اي و ايكاش كه همون موقع بغضه تركيده بود و لازم نبود حسرت اون بغض فرو خورده را با بقيه حسرتها همراه كنم.

هر چي بود شروعش همون بود و انتهاش همون بود و خالي و پرش همون بود و چه طعم گندي داشت. گندتر از شوري دريايي كه دل را بهش زده بودم و دلم را به هم ميزد و چنگ مينداخت به داشته هاش و نداشته هام كه آرزوي داشتن چه تلخ و چه شيرين دنبالم ميكرد و مينداخت منو تو يه سراشيبي كه لگام گسيخته تر برم دنبالش و بكوبم به هر چي در بسته است و نفس زنان و بي جواب با پاهاي بسته و تن عنكبوتي نرسم نه به اوج كه نه حتي به حضيض كه ايكاش اين سراشيبي تموم ميشد و ميبريد اين نفس كه دمي بر نياد و با اومدنش نه يادي تكرار بشه و نه انتظاري...

 

انتظار... بودن با انتظار و نبودن توام با انتظار و لحظه لحظه تنيده با انتظار كه آره يا نه با علم به نه و علم به علم هاي بي عمل و هزاران انتظار پوسيده كه خودت را آويزانشان ميكني يا انتظار داري كه مثل يه سرعت گيريا دست انداز عمل كنند بي آنكه انتظاري بر اورده داشته باشي و با سرعت هر چه تمام تر بزني به بيراهه و باقي قضايا...

 

كه از گذشته شروع شد و به حال رسيد و از حال نقب زد به گذشته و هيچ وقت نه به گذشته رسيد و نه از حال چيزي فهميد و آينده هم كه بي خيال. يه تصوير گنگ از گذشته "بي حال" انگار كه يه عكس كهنه و پوسيده را بچسبوني به آينه و بشكنيش.

ميدانم كه رفت. حالا به گذشته چنگ بزن و انتظار بكش و تا آخرين نفس كه بر نمي آيد دوان دوان با آخرين سرعت بران در سراشيبي و اينكه ميداني همان روز... همان روز آفتابي... پايت در دام عنكبوت افتاد و زخمي خوردي كه تا آخرين نفس كه بر نمي آيد با خودت ميبري و مياريش

 

پ.ن. خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:25  توسط سايه  | 

كارناوال شك

 

 

دورتر از افق

كسي گريه ميكرد

صدا را بو كشيدم

زلزله آمد...

 

چشمان خورشيد را

با سرب مذاب سرمه كشيدند

عروسي شب بود

و من ميلرزيدم

 

كسي مي خنديد

دورتر از افق

شطي از گل سرخ

به اقيانوس آرام مي ريخت

و من داوطلبانه

پيكرم را بر خاك مصلوب كردم

تا گناهان سبزينه ها

پاك شود

و آن هنگام

كه از من تهي ميشدم

صداي انفجار گناه را

در آوندهاي تمام گياهان گوشتخوار

مي بوييدم

و چشمانم از صداي خواب ميرميد

 

ديدم

پيچكي در هر هم آغوشي اش با ديوار

آرزوي مرگ ميكرد

-         فراموش كن

اما چشمهايش در آسمان

در جستجوي شهابي ثاقب

جا مانده بود

ريشه هايش در خاك

تير ميكشيد

و حنجره اش از بغض

منبسط ميشد

بويي عجيب چون دروغ مي آمد

و من ميلرزيدم

خورشيد ميگداخت...

 

چشم كه گشودم

صليب من

بالهاي پروانه اي بود

كه در حسرت پرواز

ميگريست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:50  توسط سايه  | 

گناه

 

توكايي را

سنگسارميكردند

روحش را جا گذاشته بود

دورترها

درختي پر از جوانه پرواز ميشد

كركسي اوج گرفت

آسمان

بيصدا ميباريد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:5  توسط سايه  | 

غريق، بي نجات

 

مرزها به هم نزدیکند

 سرزمین های هندسی

در هم ادغام شده اند

اقلیم ذهن من

-          بی مرز

منحنی های جدید در فضا کشف میکند

 

احساس

در شیب زمان

راه خود را میجوید

و تصور بیراهه

پل میزند تا مرز آبی

 

-

زنده ام

هرچند که شامه ام

از بوی ماندگی اشباع است

 

زنده ام

هر چند كه پلکهایم

جنبشهای ناموزون عناصررا

تجزیه ميکند

و پوستم

با سوزش خراشیده ميشود

با هراس...

 

هراس من از مرگ نیست

هراس من از بی تو بودن نیست

لحظه های اضطراب را بی تو زیسته ام

و لحظه های انتظار در پیشند

            - بی تو

 

هراس من از آشوب است

در کران نا به هنگام ذهن

- هنگامی که در مرز تلفیقی سبز

در بطن تکرار

اشتیاق به رشد حجیم میشود

-هنگامیکه فاصله ها

به سرعت  واهه

بعید میشوند

و چیزی نمی ماند

جز غبار عبور

حتی اگر تصویر تو در دست هايم باشد

 

میدانم که استثنایی نیست

 

پ.ن. دارم پا فراتر ميذارم از اين نقاشي رنه ماگريت... خدا كنه كه ببارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:13  توسط سايه  | 

اوگتسو مونوگاتاري

 

 کوره ها گداخته از حجم فراموشی

سردابه ها در انتظار اجساد

و روحی که با بالهای نقره ای

بر فراز مغاکی بی انتها پرواز میکرد

در غرقابی از تفکر

با پلک های نیم سوخته

و حنجره ای خراشیده و متورم

فرشته می زایید.

 

عشق با بوی تعفن

در قلب ها تخمیر میشود

واین سرنوشت محتوم تمام جوانه هاست

که باید در گل و لای پاییز خاک

پا بگیرند

و بهارشان درزمستان است

 

من هنوز

تعداد گنجشکهایی که آوازشان را گم کرده اند، نمیدانم

اما هر شب

برای آمرزش روح ستاره های سوخته دعا میکنم

و راز کوچک دستها و پنجره ام را

پشت پرده پنهان کرده ام

چشمها و گوشهای نا محرم

احوال پرس منند

 

باور نکردنی است اما

دیروز یک پر نقره ای

کنار نهال ماه گریه میکرد

و شب خواب دیدم

که بچه اش را سقط کرده بود

 

صبح ماه داشت میسوخت

 

پ.ن: اوگتسو مونوگاتاري يعني "ماه محو پس از باران" و اين مطلب به احترام دوستي است كه وبلاگي به همين نام دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:41  توسط سايه  | 

چرا غم ميخوري از بهر مردن مگر اونها كه غم خوردن نمردن

اين روزا اينقدر به حسن ختام فكر كردم كه بالاخره صبح عاشورا خبر رسيد كه يكي از همكارانم فوت كرده. خدايش بيامرزاد.

از اين كه بگذريم هميشه نسبت به آدمايي كه خودكشي ميكنن يك احساس احترام خاصي ميكنم و اگر خدا كمي جربزه دراين وجود بيمقدار گذاشته بود حتما اينكاررو ميكردم. چندروز پيش حتي غزل خداحافظي رو هم سرودم. چون فكر كردم آدم موقعي كه ميخواد دست به چنين عمل خطيري بزنه ديگه اعصاب شعر گفتن نداره:

سلام

من خوبم

همه خوبند

ديگر چيزي نمانده به من بودن

به فصل خنديدن

به موعد چشم بر هم گذاردن

و خيس از بارش آفتاب

در آغوش خاك خوابيدن

اومنتظر است...

يكي از افرادي كه مورد علاقه منه ماياكوفسكي فقيده كه در تاريخ ۱۴ اپريل ۱۹۳۰ دست به خودكشي زده و اين شعر را كنار جسدش پيدا كردن:

همانطور كه ميگويند

پرونده بسته شد

وقايق عشق

بر صخره زندگي روزمره شكست

با زندگي بي حساب شدم

بي جهت دردها را دوره نكنيد

ويا آزارها را

شاد باشيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 9:20  توسط سايه  | 

آنتي تز دكارت

پرده  افتاد

سياه

رگهايم را تهي كردند

با قير انباشتند ش

چشم بستم

حدقه ام را تهي كردند

و بر پلكهايم خار روييد

دستهايم

مارهايي شدند

از تيره ضحاك

و تا فرياد

فاصله طعم عقرب بود

صبح اما

قلب مي تپيد همچنان

من بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:0  توسط سايه  | 

...، بوس، لالا

 

نميتونست. داشت تظاهر ميكرد. اينجا رو ديگه نميتونست. تظاهر ميكرد كه ناراحت نميشه. ميگفت از رو راستي كه ثمر نديدم. حرف و حديث بود كه بيا سياست نچينيم و سياست نبازيم و بعد اولين چيزي كه شكستيم حرمت بود و اعتماد بود و دل بود و چشممون روشن شد به جمال نقاب و ديديم از پشتش به به همه رو ميبينيم و ما رو نمي بينن و چه راحتيم. چيكار بايد ميكرد؟ خب نميتونست. بايد نفس ميكشيد. عادت نداشت كه اين همه مخفي بمونه. اين بازي يه باشك ميخواست. نميشد كه هميشه قايم باشه. تو يه اتاقي كه درش قفل بزرگ داره و خاطره بجوي و بشه تف سر بالا و بعد همينطوري اشك بريزي و... نه خره. چرا اشك؟ بخند. ببين كوه هست... ببين سفيد پوشيده. آسمون هست. ابر هست. تو خنگي كه نميبيني. خب چيكار ميكرد؟ چشمام چسبيده به سيم خاردارا. هر جا نگاه ميكنم پر ميبينم. پرنده اي كه زنده زنده پراشو كنده ان. خيلي هنر كنم نوك انگشتامو ببينم نه نوك دماغمو! ماه پيش كش. چرا اينقدر سياه ميبيني؟ بابا نبين خب. اگه ميبيني مگه مجبوري بنويسي؟ اگه مجبوري بنويسي چرا ميذاري بقيه بخونن. پرده ها رو كشيد. چراغا خاموش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:33  توسط سايه  | 

اين نيز بگذرد

آنقدر تنها شده ام

كه تنهايي هم به من سر نمي زند

چراغهايي در مغزم خاموش ميشوند

و پيش ميروم

به سوي خاموشي ابدي

گامهايم

روي حبابها مي لغزند

مي تركند

بي راه بازگشت

و ميبارد

 

-         نه باران

-         نه اشك

چيزي ميبارد

و دلم موزون با نواي بارش

            مي ميرد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:17  توسط سايه  | 

اداي دين به "تد هيوز"

آن چنان فرياد كشيدم

كه محتويات روده ام

بر صورت آسمان پاشيد

 

وصله نيستم

فرشتگان نخ نما

مرا از ميان استفراغهايش جمع كنيد

آفرينش تمام شد

 

جهنم ...

هيچكس پشت قصرش زباله نميسوزاند

 

دلتنگ، خسته، مرتعش

هنگاميكه فرشتگانت

مثانه شان را سبك ميكردند

تنهايم گذاشتي

و من تكرار كردم:

"چشمها را بايد شست"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:23  توسط سايه  |